ابن المقفع ( مترجم : منشي )

350

كليله و دمنه ( فارسي )

چه اگر در ملازمت اين سيرت غفلتي رود حظّي كه از مساعدت روزگار يافته باشد و بدان بر ضبط كار و نظام ملك استعانتي كرده ، بأندك فحشي و خشمي مفرّق شود و عواقب آن از هلاك و ندامت خالي نماند . و مقرّر است كه سرمايهء همهء سعادتها تقدير آن سري [ 1 ] است امّا بقا و نماى آن بخرد و حصافت پادشاه و باخلاص و مناصحت وزير متعلّق باشد ، كه چون پادشاه حليم و عالم باشد ، و راى زن حكيم و خردمند داشت [ 2 ] كه بسداد و غنا و نفاذ و مضا [ 3 ] مذكور باشد و بتجربت و ممارست و نيك بندگي و شفقت مشهور ، در همه كارها مظفّر و منصور شود ، و بهر جانب كه روى نهد فتح و نصرت و اقبال و دولت در قفاى او ميرود ، و هميشه گوش بآواز موكب او ميدارند و دشمنان را مقهور و منهزم به دو ميسپارند ، و اگر بر حسب هوا در كاري مثال دهد و جانب مصلحتي را بي رعايت گذارد به راى وزرا و معينان ، و لطف و رفق ايشان ، آن مهمّ نيز مكفيّ [ 4 ] گردد و تدارك آن در حيّز تعذّر نماند ، چنان كه در خصومت شاه هند و قوم [ 5 ] او . راى پرسيد كه : چگونه است آن ؟ گفت :

--> [ 1 ] . ( 4 ) آن سري منسوب به آن سر ، يعني آن طرف ، كه آخرت باشد ، در قبال اين سري ، يعني منسوب به دنيا ؛ ناصر خسرو گويد ( نسخهء مجلس ص 177 - آنچه در چاپ مينوي ص 13 آمده است ناقص است ) : نگر نشمري اى برادر گزافه * بدانش دبيريّ و نه شاعري را كه اين پيشها است نيكو نهاده * مر الفغدن نعمت ايدري را دگر گونه راهيّ و علميست ديگر * مرا الفغدن راحت آن سري را [ 2 ] . ( 5 ) و ( 6 ) باشد . . . داشت اين دو فعل با هم مطابق نميآيد ، يا : حليم و عالم بود و راى زن حكيم و خردمند داشت ، و يا : حليم و عالم باشد و راى زن . . . دارد ؛ نسخ ديگر بعضي بيكي از اين دو صورت اخير است و برخي بديگر صورت . شايد بهتر اين باشد كه بجاى « باشد » بود بخوانيم . [ 3 ] . ( 6 ) غنا و نفاذ و مضا ( در عربي غناء و - و مضاء ) به ترتيب : بي نيازي ، روان بودن فرمان او ، كار بري . رجوع شود نيز به 7 / 1 ح و 69 / 4 ح و 102 / 10 و 234 / 12 ح . انوري گويد ( ديوان چاپ رضوي 357 ) : مضاى خشم تو بر نامهء اجل توقيع * نفاذ امر تو بر دعوي قضا برهان بجاى بسداد در اساس : بداد ؛ براى سداد رجوع شود به 95 / 10 ح و 203 / 5 ح و 248 / 4 . [ 4 ] . ( 11 ) مكفيّ ( اسم مفعول از كفاه ) كفايت شده ، بأنجام رسيده ، كار گزاري شده . [ 5 ] . ( 12 ) قوم زوجه ، زن . نيز رجوع شود به 49 / 4 ح ، 76 / 8 و 9 ح .